مشاهده RSS Feed

ya ali

اي خدا مرا اين عزت بس كه بنده ي تو باشم اين فخرم بش كه پروردگارم تو باشيتو آنچناني كه من دوست دارمپس مرا آنسان كه مي خواهي بگردان آمين

  1. دیدن و دانستن، آن است!

    - همدیگر را نیک‌نیک می‌باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است از آن گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک‌نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بَر می‌دهند اوصاف اصلی ایشان نیست. شخصی گفت که: «من فلان مرد را نیک می‌شناسم و نشان او بدهم.» گفتند: «فرما.» گفت: «مُکاری (*) من ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  2. مفروش خویش ارزان!

    آدمی را خیالِ هر چیز با آن چیز می‌برد: خیال باغ به باغ می‌برد و خیالِ دکّان به دکّان، اما درین خیالات تزویر پنهان است. نمی‌بینی که فلان جایگاه می‌روی، پشیمان می‌شوی و می‌گویی: «پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود.» پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  3. شعری از مولانا در باب دوستی

    یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس
    شد فراق صدر جنت طوق نفس
    همچو دیو از وی فرشته می گریخت
    بهر نانی چند آبِ چشم ریخت
    گرچه یک مو بُد گنه کاو جُسته بود
    لیک آن مو در دو دیده رُسته بود
    بود آدم دیده ی نور قدیم
    موی در دیده بُوَد کوهِ عظیم
    گر در آن آدم بکردی مشورت
    در پشیمانی نگفتی معذرت
    زآنکه با عقلی چو عقلی جفت شد
    مانعِ بد فعلی و بد گفت شد
    نفس با نفس دگر چون یار شد
    عقل جزوی عاطل و بیکار شد
    چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
    زیر سایه ی یار خورشیدی شوی
    رو بجو یار خدایی ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  4. مرغ باغ ملکوتم

    روزها فکر من این است و همه شب سخنم
    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
    از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

    مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
    یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
    جان که از عالم علویست یقین میدانمرخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
    ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
    به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
    کیست در گوش که او میشنود آوازمیاکدامیست
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  5. مولانا جلال الدين محمد بلخي

    مولانا جلال الدين محمد بلخي ؛ رومي؛ فرزند بهاالدين الولد سطان العلماء در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ در شهر بلخ متولد شد.هنوز بحد رشد نرسيده بود كه پدر او به علت رنجشي كه از سلطان محمد خوارزمشاه پيدا كرده بود شهر و ديار خود راترك كرد و با خاندان خود به عزم حج و زيارت كعبه از بلخ مهاجرت نمود. در نيشابور به زيارت » عطار « عارف مشهور قرن هفتم شتافت . » جلال الدين « را ستايش كرد . وكتاب اسرار نامه ئ خود را به او هديه داد.
    پدرش از خراسان عزم بغداد كرد واز آنجا پس از
    ...