اي خدا مرا اين عزت بس كه بنده ي تو باشم اين فخرم بش كه پروردگارم تو باشيتو آنچناني كه من دوست دارمپس مرا آنسان كه مي خواهي بگردان آمين
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا ...
می خواستم با ترانه بیام، اما عکسی توسط یکی از دوستان برام ارسال شد که با دیدنش ناخودآگاه اشک ریختم. به عکس توجه کنید، شکارچی سنگدل شکم شکار خودشو پاره
یک شب اندوه مرا مختصر اندازه بگیر خبرمرگ مرا بی خبراندازه بگیر یا مرا در نوسانات هوا پر پر کن یا مرا با هیجانات پر اندازه بگیر یا به اندازه ی یک ...
آقا اجازه؟ دل را که زد به دریا نالید آقا اجازه؟ تکلیف دیشبم را دیدید ؟ اقا اجازه؟ پاره ست دفتر من تقصیرخواهرم بود نان می نوشتم آن را قاپید آقا اجازه؟ دیروز مادرمن تب داشت و نمی گفت بیمار بود انگارخورشید آقا اجازه؟ ...
بچه که بودم از جریمه های نانوشته که بگذریم سلمانی و ساعت و سیب سکه و سلام و سکوت و سبزی صدای بهار هفت سین سفره ی من بود بچه که بودم دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید ...