حکایت جرجیس
توسط در تاریخ 2012/09/28 در ساعت 16:13 (406 نمایش ها)
حکایت جرجیسسه بار آن کافری در آتش و خون بگردانید بر جرجیس گردون
تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری ز خاک او برآمد لالهزاری
میان این همه رنج و عذابش رسید از هاتف عزّت خطابش
که هر کز دوستی ما زند لاف نخواهد خورد بی دُردی می صاف
سزای دوستان این است مادام که گردونشان رود بر هفت اندام
بدو گفتند ای جرجیس و ای پاک ترا هیچ آرزویی هست در خاک؟
مرا گفت آرزو آن است اکنون که یک بار دگر در زیرِ گردون
کنندم پاره پاره در عذابی که تا آید دگر بارم خطابی
که چندین رنج در جانم رقم زد که او در دوستی ما قدم زد
تو قدر دوستان او ندانی که مردی غافلی در زندگانی
.
.
.
پسر گفتش به هر پندم که دادی به هر پندی مرا بندی گشادی
سخنهای تو یکسر سودمند است به غایت هم مفید و هم بلند است
ولی زانم هوای کیمیا خاست کزو هم دین و هم دنیا شود راست
که چون دنیا و دین بر هم زند دست بدست آید مرا معشوق پیوست
که تا دنیا و دینم یار نبوَد مرا از یار استظهار نبوَد
پدر گفتش دماغت پُر غرور است که این اندیشه از تحقیق دور است
که تا هر نیک و هر بد در نبازی نباشی عاشقی الا مجازی
اگر در عشق میباید کمالت بباید گشت دایم در سه حالت
یکی اشک و دوم آتش سیم خون اگر آیی از این سه بحر بیرون،
درون پرده معشوقت دهد بار وگرنه بس که معشوقت دهد کار
حکایت رابعه دختر کعبامیری سخت عالی رای بودی که در سر حدِّ بلخش جای بودی
بعدل و داد امیری پاکدین بود که حد او فلک را در زمین بود
بمردی و به لشکر صعب بودی بنام آن کعبهی دین کعب بودی
امیر نیک دل را یک پسر بود که در خوبی به عالم در سَمَر بود
نهاده نام، حارث شاه او را کمر بسته چو جوزا ماه او را
یکی دختر به پرده بود نیزش که چون جان بود شیرین و عزیزش
به نام آن سیم بر زَین العرب بود دل آشوبی و دلبندی عجب بود
خرد در عشق او دیوانه بودی به خوبی در جهان افسانه بودی
جمالش را صفت گفتن محالست که از من آن صفت کردن خیالست
بلطف طبعِ او مردم نبودی که هر چیزی که از مردم شنودی
همه در نظم آوردی به یک دم بپیوستی چو مروارید در هم
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود که گویی از لبش طعمی در آن بود
پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت به دلداری بسی تیمار او داشت
چو وقت مرگ پیش آمد پدر را به پیش خویش بنشاند آن پسر را
بدو بسپرد دختر را که زنهار ز من بپذیرش و تیمار میدار
زهر وجهی که باید ساخت کارش بساز و تازه گردان روزگارش
که از من خواستندش نامداران بسی گردنکشان و شهریاران
ندادم من به کس گر تو توانی که شایسته کسی یابی تو دانی
گواه این سخن کردم خدا را پشولیده مگردان جان ما را
چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت
به آخر جانی شیرین زو جدا شد ندانم تا چرا آمد چرا شد
کمان حق به بازوی بشر نیست کز این آمد شدن کس را خبر نیست
پدر چون شد به ایوان الهی پسر بنشست در دیوان شاهی
بعدل وداد کردن در جهان تافت جهان از وی دم نوشیروان یافت
بسی سودا ز هر مغزی برون کرد بسی بیدادگر را سرنگون کرد
به خوبی و به ناز و نیکنامی چو جان میداشت خواهر را گرامی
کنون بشنو که این گردنده پرگار ز بهر او چه بازی کرد برکار
غلامی بود حارث را یگانه که او بودی نگهدار خزانه
بنام آن ماهوش بکتاش بودی ندانم تا کسی همتاش بودی
مَثَل بودی به زیبایی جمالش همه عالم طلبکار وصالش
اگر عکس رخش گشتی پدیدار به جنبش آمدی صورت ز دیوار
به پیش قصر باغی بود عالی بهشتی نقد او را در حوالی
ز پیش باغ طاقی تا به کیوان نهاده تخت حارث پیش ایوان
شه حارث چو خورشیدی خجسته سلیمانوار در پیشان نشسته
چو جوزا در کمر دست غلامان به بالا هر یکی سروی خرامان
ندیمان سرافراز نکورای به خدمت چشمها افکنده بر پای
مگر بر بام آمد دختر کعب شکوه جشن در چشم آمدش صعب
چو لختی کرد هر سویی نظاره بدید آخر رخ آن ماهپاره
چو روی و عارض بکتاش را دید چو سروی در قبا بالاش را دید
جهان حسن وقف چهرهی او همه خوبی چو یوسف بهرهی او
بدان خوبی چو دختر روی او دید دل خود وقف یک یک موی او دید
درآمد آتشی از عشق زودش به غارت برد کلّی هرچه بودش
دلش عاشق شد و جان متّهم گشت ز سر تا پا وجود او عدم گشت
همه شب خونفشان و نوحهگر بود چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود
ز بس آتش که در جان وی افتاد چو آتش شد از آن سر از پی افتاد
علی الجمله ز دست رنج و تیمار چنان ماهی به سالی گشت بیمار
طبیب آورد حارث، سود کی داشت که آن بت درد بی درمان ز پی داشت
چنان دردی کجا درمان پذیرد که جان درمان هم از جانان پذیرد
درون پرده دختر دایهای داشت که در حیلت گری سرمایهای داشت
به صد حیلت از آن مهروی درخواست که ای دختر چه افتادت بگو راست
نمیآمد مقرّ البتّه آن ماه به آخر هم زبان بگشاد ناگاه
که من بکتاش را دیدم فلان روز به زلف و چهره جانسوز و دلفروز
چنان عشقش مرا بیخویش آورد که صد ساله غمم در پیش آورد
چنان زلفش پریشان کرد حالم که آمد ملک جمعیت زوالم
هلال عارضش چون هاله انداخت مه نو از غمش در ناله انداخت
لبش را صد هزاران بنده بیش است که او از آبِ حیوان زنده بیش است
چو آزادیم از آن سرو سهی نیست بهی شد رویم و روی بهی نیست
کنون ای دایه برخیز و روان شو میان این دو دلبر در میان شو
برو این قصّه با او در میان نه اساس عشق این دو مهربان نه
بگوی این رازش و گر خشم گیرد بصد جانش دلم بر چشم گیرد
بگفت این و نکونامی رها کرد به خون دل یکی نامه ادا کرد :
الا ای غائب حاضر کجائی به پیش من نهای آخر کجائی
دو چشمم روشنایی از تو دارد دلم نیز آشنایی از تو دارد
بیا و چشم و دل را میهمان کن وگرنه تیغ گیر و قصد جان کن
به نقد از نعمت ملک جهانی نمیبینم کنون جز نیم جانی
چرا این نیم جان در تو نبازم که بی تو من ز صد جان بینیازم
دلم بُردی وگر بودی هزارم نبودی جز فشاندن بر تو کارم
ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم که من هرگز دل ازجان برنگیرم
غم عشق تو درجان مینهم من سر از تو در بیابان مینهم من
اگر آیی به دستم باز رستم وگرنه میروم هر جا که هستم
به هر انگشت درگیرم چراغی ترا میجویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار وگرنه چون چراغم مرده انگار
نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه یکی صورت ز نقش خویش آن ماه
به دایه داد تا دایه روان شد برِ آن ماهروی مهربان شد
چو نقش او بدید و شعر بر خواند ز لطف طبع و نقش او عجب ماند
به یک ساعت دل از دستش برون شد چو عشق آمد دل او بحر خون شد
نهنگ عشق درحالش زبون کرد برای خود دلش دریای خون کرد
بدایه گفت برخیز ای نکوگوی برِ آن بت رو و از من بدو گوی :
ندارم دیدهی روی تو دیدن ندارم صبر بی تو آرمیدن
مرا اکنون چه باید کرد بی تو که نتوان برد چندین درد بی تو
تو را نادیده درجان چون نشستی دلم برخاست تا در خون نشستی
چو تو در جان من پنهانی آخر چرا تشنه به خون جانی آخر
اگر روشن کنی چشمم به دیدار به صد جانت توانم شد خریدار
نمیرم در غمت ای زندگانی اگر دریابیَم، باقی تو دانی
روان شد دایه تا نزدیک آن ماه ز عشق آن غلامش کرد آگاه
که او از تو بسی عاشق تر افتاد که از گرمی او آتش در افتاد
اگر گردد دلت از عشقش آگاه دلت زو درد عشق آموزد آنگاه
دل دختر به غایت شادمان شد ز شادی اشک بر رویش روان شد
نمیدانست کاری آن دلافروز بجز بیت وغزل گفتن شب و روز
روان میگفت شعر و میفرستاد بخوانده بود آن گفتی بر استاد
غلام آنگه بهر شعری که خواندی شدی عاشقتر و حیران بماندی
بر این چون مدّتی بگذشت یک روز به دهلیزی برون شد آن دلافروز
بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت که عمری عشق با نقش رخش باخت
گرفتش دامن ودختر برآشفت برافشاند آستین آنگه بدو گفت




