مشاهده RSS Feed

♥ღ♥ღ♥ღ شیرین و فرهاد ღ♥ღ♥ღ♥

مادر ناشناخته ترین خلقت خدا

به این مطلب امتیاز بدهید
[COLOR=#0000ff]مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود .[/COLOR][COLOR=#0000ff]اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.[/COLOR][COLOR=#0000ff]یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره[/COLOR][COLOR=#0000ff]خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟[/COLOR][COLOR=#0000ff]به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم[/COLOR][COLOR=#0000ff]روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره![/COLOR][COLOR=#0000ff] دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد[/COLOR][COLOR=#0000ff]روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!![/COLOR][COLOR=#0000ff]اون هیچ جوابی نداد....[/COLOR][COLOR=#0000ff]حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.[/COLOR][COLOR=#0000ff]احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت[/COLOR][COLOR=#0000ff] دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم[/COLOR][COLOR=#0000ff]سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم[/COLOR][COLOR=#0000ff]اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی[/COLOR][COLOR=#0000ff]از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم[/COLOR][COLOR=#0000ff] تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من[/COLOR][COLOR=#0000ff]اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو[/COLOR][COLOR=#0000ff]وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر[/COLOR][COLOR=#0000ff]سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا[/COLOR][COLOR=#0000ff]
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد[/COLOR][COLOR=#0000ff]یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه[/COLOR][COLOR=#0000ff]ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم[/COLOR][COLOR=#0000ff] بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی[/COLOR][COLOR=#0000ff]همسایه ها گفتن كه اون مرده[/COLOR][COLOR=#0000ff]ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم[/COLOR][COLOR=#0000ff]اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن[/COLOR][COLOR=#0000ff]ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم[/COLOR][COLOR=#0000ff] خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا[/COLOR][COLOR=#0000ff] [/COLOR][COLOR=#0000ff]ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم[/COLOR][COLOR=#0000ff]وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی[/COLOR][COLOR=#0000ff]به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم[/COLOR][COLOR=#0000ff]بنابراین چشم خودم رو دادم به تو[/COLOR][COLOR=#0000ff] برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه[/COLOR][COLOR=#0000ff][B]با همه عشق و علاقه من به تو[/B][/COLOR][COLOR=#0000ff][B]مادرت[/B][/COLOR]
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات