تنهایی
توسط در تاریخ 2011/09/13 در ساعت 14:33 (504 نمایش ها)
نه نمی دونم
نمی خواهم که بدونم. نه نمی خواهم...
اره یه اتاقه . یه اتاق گرمه گرم . تاریکه تاریک .
خلوت خلوت . کفش هم سنگه یه سنگ مرمر سفید
و قشنگ...
فقط من هستم و تو...
اره خیلی دوست دارم بغلت کنم.حتی ببوسمت واون
کسی باشی که اروم تو گوشت قصه بگم یه قصه...
دوست دارم که تو گوش تو یه چیزی بگم ولی نه اروم
میدونی چی ؟ "دوست دارم"
اره تو می تونستی همون کسی باشی که همیشه می خواستم
حتی برا یه بار هم که شده پیش خودت بزار بشم اونیکه....
حالت قشنگیه.من یه گوشه نشسته باشم و تکیه به دیوار داده
باشم.پاهام هم دراز کرده باشم .تو هم بیای داخل اتاق.
همون اتاق گرم گرم . تاریک تاریک . خلوت خلوت .
با سنگهای مرمرسفید کف.یه چیز دیگه هم
دوست دارم. من همون کسی باشم برات که
سرت رو شونه هام بذاری و اگه خواستی گریه کنی !!
زیاد...همه اون چیزایی که این چند سال تو دلت
نگه داشتی رو بریزی بیرون .....تا سبک شی
تا دوباره همون کسی باشی که بودی....
ولی نه من چشامو نمی بندم.نمی خواهم ببندم. میدونی چرا؟؟؟
نمی خواهم با چشای بسته تو گوش تو قصه بگم .
اره بغلت میکنم و تو گوشت قصه میگم ولی نه با
چشای بسته. میدونی چرا...
چون می دونم ... میخواهی رگ بزنی... رگ خودتو... مچ دست چپ خودتو... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق...
حالا که میدونم چشمامو نمیبندم... قصه رو با چشای باز تو
گوشت میخونم ... میخواهم از نیمروخ برق قشنگ
چشماتو ببینم....
اگه چشمامو ببندم... از توی جیبت تیغ رو در میاری...شاید خیلی
سریع اون کاروبکنی....
نه....
نمی خواهم خونی فواره بزنه... نمی خواهم سرخی خونت سنگای سفید مرمری رو رنگی
بکنه ...گرمای اتاق از خونت لخته بسازه... نمی خواهم سوزش دستاتو باعث بشه از درد لبابتو گاز بگیری
که مبادا ااااخ بگی و من هنوز چشام بسته باشه...نمی خواهم باچشای بسته برات قصه بگم... تو شلوارک پات
باشه... یه باریکه خون بریزه رو زانوت...از رو زانوت هم بیاد با خون هایی که سنگا رو رنگی کردن قاطی بشه ... منم با چشای بسته بغلت کرده باشم و برات قصه بگم ... سرد شدن بدنتو حس کنم... محکم تر ببغلت کنم که گرم شی... تو از سرما بدت میومد (همیشه میگفتی اتاقم سرده)...نمی خواهم اون لحظه ای که دیگه نفس نمی کشی رو حس کنم... از اون لحظه می ترسمکه چشامو باز کنم وببینم که چشمای قشنگت بسته هستن... انگار داری خواب میبینی...یه خواب خوب...
بغلت نمیکنم که نترسی...از همه ی اون چیزایی که میترسی...
اره منم می گم مردن خیلی خوبه... اونهم اینطوری مردن...کنار اون کسی که دوستش داشته باشم...بغلم کرده باشه...تو گوشم قصه بگه...اتاق گرم باشه و تاریک...مرگ ارومیه...دیگه تنهایی معنی نداره...
ولی من گریه میکنم...می خواهم که تو باشی... چشاموببوسی...با اون صدای مهربونت بگی که خوشگل شدیااااا...بعدش من همون وسط گریه بخندم...
دلت میشکنه...باشه دیگه گریه نمی کنم... خب ... می دونم روح دل نازکه... می دونی چرا؟اخه من نخواستم........
اینجا تنهام...
خیلی خیلی تنهام...
ودر اخر هم خواهم ماند تنها![]()




