بخش ۱۴ - عاشق شدن جوانی از ثقیف به لیلی و نکاح کردن آن دو
توسط در تاریخ 2012/09/18 در ساعت 23:03 (453 نمایش ها)
گوهر کش این علاقهٔ درز آن در کند این علاقه را پر
کان هودجی مراحل نازو آن حجلگی عماری راز،
چون بارگی از حرم برون راندحادی به حداگری فسون خواند
هر کعبهٔ روی به قصد منزلمیراند به صد شتاب محمل
از حی ثقیف نازنینیخورشیدرخی قمر جبینی
در خاتم مهتریش انگشتسردار قبیله پشت بر پشت
با محمل او مقابل افتادز آنجا هوسیش در دل افتاد
بر پردهٔ محملش نظر داشتبادی بوزید و پرده برداشت
در پرده بدید آفتابیبل کز رخش آفتاب، تابی
زلفین نهاده بر بناگوشکرده شب و روز را هم آغوش
چشمش به نگاه جادوانهنیرنگ و فریب جاودانه
چون دید ز پرده روی آن ماهرفت آگهیاش ز جان آگاه
شد ملک دلش شکاری عشقوافتاد ز زخم کاری عشق
هر چند که مرد چاره داند،کی چارهٔ کار خود تواند؟
دورست زبه پیش دانشاندیشاز کارد، تراش دستهٔ خویش
آورد به دست کاردانیافسونسخنی فسانهخوانی
پیش پدر ویاش فرستاددعویها کرد و وعدهها داد
گفتا: «به نسب بزرگوارم!چون تو نسب بزرگ دارم!
وادی وادی ز میش تا بزبا چوپانان راد گربز،
از اشتر و اسب گله گلهخادم نر و ماده یک محله،
هر چیز طلب کنی، بیارمدر پای تو ریزم آنچه دارم
داماد نیام تو را و فرزند،هستم به قبول بندگی، بند»
چون شد پدرش ز خوان آن پیرزین طعمهٔ پاک، چاشنیگیر
آن تازهجوان پسندش افتادبی تاب و گره به بندش افتاد
گفتا که: «جمال او ندیدهفرزند من است و نور دیده!»
رفت و طلبید مادرش راآن قدر شناس گوهرش را
او نیز به این سخن رضا دادوین داعیه را به سینه جا داد
گفتا که: «مناسب است و لایق،این کار به حال هر دو عاشق
لیلی چو به این شود هم آغوش،از یار کهن کند فراموش
مجنون چو ازین خبر برد بوی،در آرزوی دگر کند روی
ما هم برهیم در میانه،از گفت و شنید این فسانه،
لیکن چو به لیلی این سخن گفتز اندیشه چو زلف خود برآشفت
از شعلهٔ این غماش جگر سوخترنگ سمنش چو لاله افروخت
نی تاب خلاف رای مادربیرونشدن از رضای مادر،
نیطاقت ترک یار دیرینسر تافتن از قرار دیرین
نگشاد دهن به چاره کوشیگفتند: رضاست این خموشی!
دادند به خواستگار پیغامتا در پی این غرض زند گام
دلداده چو این پیام بشنیدکار دو جهان به کام خود دید
آرایش مجلس طرب کرداشراف قبیله را طلب کرد
هر یک به مقام خود نشستندمه را به ستاره عقد بستند
خلقی همه شاد، غیر لیلیخندان به مراد، غیر لیلی
از خنده ببست درج گوهروز گریه گشاد لؤلؤ تر
وآن تشنهجگر ستاده از دوربر آب نظر نهاده از دور
روزی دو سه چون به صبر بنشستشوق آمد و پشت صبر بشکست
شد همبر نخل راستینشزد دست هوس در آستینش
زد بانگ که: «خیز و دور بنشین!زین تازه رطب صبور بنشین!
خوش نیست ز پاشکسته شاخیمیدان هوس بدین فراخی!
آن کس که فگار خار اویامدلخسته در انتظار اویام،
صبر و دل و دین فدای من کردجان را هدف بلای من کرد،
در بادیه از من است دل تنگدر کوه ز من زند به دل سنگ،
آهو به خیال من چراندجامه به هوای من دراند،
از من نفسی نبوده غافلوز من به کسی نگشته مایل،
یک بار ندیده سیر، رویمگامی نزده دلیر، سویم
راضیست به سایهای ز سرومخرسند به پری از تذروم
ز آن سایه نکردماش سرافرازوین پر سوی او نکرده پرواز
پیمان وفای اوست طوقمغالب به لقای اوست شوقم
چون با دگری در آورم سر؟وز وصل کسی دگر خورم بر؟
مغرور مشو به حشمت خویش!میدار نگاه، عزت خویش!
سوگند به صنع صانع پاک!اعجوبهنگار تختهٔ خاک،
کهت بار دگر اگر ببینمدست آورده در آستینم،
بر روی تو آستین فشانمبر فرق تو تیغ کین برانم
بر کین تو گر نباشدم دستخود دست به کشتن خودم هست
خود را بکشم به تیغ بیدادوز دست جفات گردم آزاد»
بیچاره چو این وعید و سوگندبشنید از آن لب شکر خند،
دانست که پای سعی کندستوآن ناقهٔ بیزمام تندست
چون بود به دام او گرفتاروز بیم مفارقت دلافگار،
ناچار به درد و داغ او ساختبا بوی گلی ز باغ او ساخت
هر لحظه ز وصل فرقت آمیزوز راحتهای محنتانگیز،
بیخ املیش کنده میشدصد ره میمرد و زنده میشد
تا بود همیشه کارش این بودسرمایهٔ روزگارش این بود
و آن روز که مرد هم بر این مردزاد ره آن جهان هم این برد




