مشاهده RSS Feed

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

خدا و کودک

به این مطلب امتیاز بدهید
نقل قول نوشته اصلی توسط *Croon* نمایش پست ها
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: "می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید!

اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آن جا بروم ؟!..." خدا پاسخ داد:

"در میان فرشتگان بسیار، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد ..." کودک فهمید

که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: "خدایا! اگر من باید

همین حالا بروم، پس لطفا نام فرشته ام را بگویید !..." خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

"نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را مـــــــادر صدا کنی !..."
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات