-
اشک های باران...
اشک های باران...
از پس غروب صدایی به گوش می رسد... آفتابگردان ها در خوابند ، پنجره ها نیز...
نه، پنجره ها با تازیانه های باران
پنجره ها با ضربه های طوفان
هم چنان بیدارند...
و من با سر انگشت احساس روی دیوار زندگی خطی از تنهایی می کشم...
من با عبور سایه ها،
من با فرار زاغ ها،
من با بهانه گیریهای ابرها همراهم...
و فریاد این سکوت ، گویی قلب زمین را شکسته...
قلب زمین با طنین روزهای بارانی،هنوز هم می تپد...
و نگاه منتظر زمین به آسمان دوخته شده،در نگاهش اندوه موج میزند...
ازپس این غروب صدایی به گوش می رسد...
صدای یک بغض ناتمام و همیشگی در این بیکران غروب موج می زند
صدای یک غم کهنه که صیقل خورده...صدای احساسی مرطوب...
صدای اشک های باران... ( نغمه کبودان)