صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 43

موضوع: گزیده ای از غزلیات استاد شهریار.غزل حالا چرا

  1. #11
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh سیل روزگار

    لبت تا در شکفتن لاله سیراب را ماند


    دلم در بیقراری چشمه مهتاب را ماند


    گهی کز روزن چشمم فرو تابد جمال تو

    به شبهای دل تاریک من مهتاب را ماند


    خزان خواهیم شد ساقی کنون مستی غنیمت دان

    که لاله ساغر و شبنم شراب ناب را ماند


    بتا گنجینه حسن و جوانی را وفایی نیست

    وفای بی مروت گوهر نایاب را ماند


    بدین سیمای آرامم درون دریای طوفانیست


    حذر کن از غریق آری که خود غرقاب را ماند


    بجز خواب پریشانی نبود این عمر بیحاصل

    کی آن آسایش خوابش که گویم خواب را ماند


    سخن هرگز بدین شیرینی و لطف و روانی نیست

    خدا را شهریار این طبع جوی آب را ماند




  2. #12
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh من نخواهد

    گر هنر هم دزدد از من من نخواهد شد به گلخن گر چه گل هم بشکفد گلشن نخواهد شد

    مگر با داس سیمین کشت زرین بدروی ورنه

    به مشتی خوشه درهم کوفتن خرمن نخواهد شد


    حجابی نیست در طور تجلی لیکن اینش هست

    که محرم جز شبان وادی ایمن نخواهد شد


    برو از هفت خط نوشان پای خم می میپرس

    که هر دردی شراب ناب مرد افکن نخواهد شد


    به آتشگاه حافظ رونق سوز و گداز ازماست

    چراغ جاودانست این و بی روغن نخواهد شد


    شبستانی که طوفانش دمید از رخنه و روزن

    دو صد شمعش برافروزی یکی روشن نخواهد شد


    تو کز گنجینه بیرون تاختی ترسم خرف باشی

    که گوهر شاهد بازار یا برزن نخواهد شد


    امید زندگی در سینه ها کشتن فغان دارد

    امین باشی که هرگز مرگ بی شیون نخواهد شد


    دمی چون کوره آتش چرا چون شمع نگدازم

    عزیز من دل عاشق که از آهن نخواهد شد


    گل از دامن فرو ریز و چو باد از این چمن بگذر

    که جز خون دل آخر نقش این دامن نخواهد شد


    دلی کو شهریارا دشمن جان دوست تر دارد

    دریغ از دوستی با وی که جز دشمن نخواهد شد




  3. #13
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh سرود ساربان

    بهار آمد که بازم گل به باغ و بوستان خواند


    به گوشم ناله بلبل هزاران داستان خواند



    به مرغان بهاری گو که این مرغ خزان دیده

    دگر سازش غم انگیز است و آواز خزان خواند


    دل وامانده ام بس همرهانش کاروانی شد

    اگر خواند به آهنگ درای کاروان خواند


    چه ناز آهنگ ساز دل که هم دلها به وجد آرد

    اگر از تازه ها گوید و گر از باستان خواند


    اگر تار دل و مضراب سوز جادوان داری

    به سازی پنجه کن جانا که سیمش جاودان خواند


    دلا ما را به خوی خوانده ست دکتر مرتضای شمس

    نه آخر شمس ملا را به آذربایجان خواند


    به پشت اشتران کن شهریارا بار مولانا

    که شمست مرحبا گویان سرود ساربان خواند



  4. #14
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh جمال کعبه

    اگر که شبرو عشقی چراغ ماهت بس


    ستاره چشم و چراغ شب سیاهت بس


    گرت به مردم چشم اهتزار قبله نماست

    به ارزیابی صد کعبه یک نگاهت بس


    جمال کعبه چمن زار می کند صحرا

    برو که خار مغیلان گل و گیاهت بس


    تو خود چو مرد رهی خضر هم نبود نبود

    شعاع چشمه حیوان چراغ راهت بس


    دلا اگر همه بیداد دیدی از مردم


    غمین مباش که دادار دادخواهت بس


    نصیب کوردلان است نعمت دنیا

    تو چشم رشد و تمیزی همین گناهت بس


    چه حاجت است به دعوی عشق بر در دوست

    دل شکسته و اشگ روان گواهت بس


    به تاج شاهی اگر سرگران توانی بود

    گدای درگه میخانه پادشاهت بس


    ترا که صبح پیاله است و آسمان ساقی

    چو غم سپاه کشد پای خم پناهت بس


    بهار من اگرت با خزان نبردی بود

    قطار سرو و گل و نسترن سپاهت بس


    چنین که شعله زدت شهریار آتش شوق

    به جان خرمن غم یک شرار آهت بس



  5. #15
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh دولت بیدار

    ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم


    خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم


    آن که می خواست برویم در دولت بگشاید


    با که گویم که در خانه به رویش نگشودم


    آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت

    من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم


    آنکه می خواست غبار غمم از دل بزداید

    آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم


    یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا

    که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم


    ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را

    گو به سر می رود از آتش هجران تودودم


    جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس

    این شد ای مایه امید ز سودای تو سودم


    به غزل رام توان کرد غزالان رمیده

    شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم




  6. #16
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh روزه شکن

    تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار


    من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار


    تا بهار است دری از قفس من نگشاید


    وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار



    هرگز این دور گل و لاله نمی خواستم از بخت

    که حریفان همه زار از من و من از همه بیزار


    هر دم از سینه این خاک دلی زار بنالد

    که گلی بودم و بازیچه گلچین دل آزار


    گل بجوشید و گلابش همه خیس عرق شرم

    که به یک خنده طفلانه چه بود آنهمه آزار


    چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق

    چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار


    ابر از آن بر سر گلهای چمن زار بگرید

    که خزان بیند و آشفتن گلهای چمن زار


    شهریارست و همین شیوه شیدایی بلبل

    بگذارید بگرید بهوای گل خود زار



  7. #17
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh ماه هنرپیشه

    تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی


    یک عمر قناعت نتوان کرد الهی


    دیریست که چون هاله همه دور تو گردم


    چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی


    بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر

    در آرزوی آن که بیابم به تو راهی


    نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن

    سرگشته ام ای ماه هنرپیشه پناهی


    در فکر کلاهند حریفان همه هشدار

    هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی


    بگریز در آغوش من از خلق که گلها

    از باد گریزند در آغوش گیاهی


    در آرزوی جلوه مهتاب جمالش

    یا رب گذراندیم چه شبهای سیاهی


    یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر

    شایان گذشت تو مرا نیست گناهی



  8. #18
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh یاران دغل

    گر من از عشق غزالی غزلی ساخته ام


    شیوه تازه ای از مبتذلی ساخته ام


    گر چو چشمش به سپیدی زده ام نقش سیاه

    چون نگاهش غزل بی بدلی ساخته ام



    شکوه در مذهب درویش حرامست ولی

    با چه یاران دغا و دغلی ساخته ام


    ادب از بی ادب آموز که لقمان گوید

    از عمل سوخته عکس العملی ساخته ام


    می چرانم به غزل چشم غزالان وطن

    مرتعی سبز به دامان تلی ساخته ام


    شهریار از سخن خلق نیابم خللی

    که بنای سخن بی خللی ساخته ام



  9. #19
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh انتظار

    باز امشب ای ستاره تابان نیامدی


    باز ای سپیده شب هجران نیامدی


    شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

    افسوس ای شکوفه خندان نیامدی


    زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

    باز امشب از دریچه زندان نیامدی


    با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز


    چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی


    شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

    افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی


    گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

    نامهربان من تو که مهمان نیامدی


    خوان شکر به خون جگر دست می دهد

    مهمان من چرا به سر خوان نیامدی


    نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

    ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی


    گیتی متاع چون منش آید گران به دست

    اما تو هم به دست من ارزان نیامدی


    صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

    ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی


    در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

    زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی




  10. #20
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh دنیای دل

    چند بارد غم دنیا به تن تنهایی


    وای بر من تن تنها و غم دنیایی


    تیرباران فلک فرصت آنم ندهد

    که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی


    لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست


    حیف از ناله معصوم هزارآوایی


    آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی

    گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی


    من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت

    در همه شهر به شیرینی من شیدایی


    تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود

    از چراغی که بگیرند به نابینایی


    همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش

    بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی


    گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر

    با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی


    انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی

    از جمال و عظمت چون افق دریایی


    دست با دوست در آغوش نه حد من و تست

    منم و حسرت بوسیدن خاک پایی


    شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است

    گر برای دل خود ساخته ای دنیایی



صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •