صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 43

موضوع: گزیده ای از غزلیات استاد شهریار.غزل حالا چرا

  1. #1
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/08/11
    محل سکونت
    karaj
    نوشته ها
    49
    سپاس ها
    22
    سپاس شده 45 در 33 پست
    نوشته های وبلاگ
    3

    New گزیده ای از غزلیات استاد شهریار.غزل حالا چرا

    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا///بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا



    نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی///سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا



    عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست///من که یک امروز مهمان توام فردا چرا



    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم///دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا



    وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار///اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا



    شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود///ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا



    ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت///اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا



    آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند///در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا



    در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین///خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا



    شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر///این سفر راه قیامت میروی تنها چرا







    ویرایش توسط !ASSASSIN! : 2012/12/07 در ساعت 11:15

  2. کاربر روبرو از پست مفید !ASSASSIN! سپاس کرده است .


  3. #2
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh غزاله صبا



    به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

    که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را



    چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

    نهفته اند شب ماهتاب دریا را


    تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

    به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را


    کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

    که چشم مانده به ره آهوان صحرا را


    به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

    چه جای عشوه غزالان بادپیما را


    فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

    که درد و داغ بود عاشقان شیدا را


    هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

    شبیه سازتر از اشگ من ثریا را


    اشاره غزل خواجه با غزاله تست

    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را


    به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

    جز این قدر که فراموش می کند ما را



  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #3
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh داغ لاله

    بیداد رفت لاله بر باد رفته را


    یا رب خزان چه بود بهار شکفته را


    هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

    نو کرد داغ ماتم یاران رفته را


    جز در صفای اشک دلم وا نمی شود


    باران به دامن است هوای گرفته را


    وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

    آخر محاق نیست که ماه دو هفته را


    برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

    آورده ام به دیده گهرهای سفته را


    ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

    بیدار کردی آن گل در خاک خفته را


    گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

    تب موم سازد آهن و پولاد تفته را


    یارب چها به سینه این خاکدان در است

    کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را


    راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

    چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را


    لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر

    تا باز نشنود ز کس این راز گفته را


    لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

    در رشته چون کشم در و لعل نسفته را



  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #4
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh در راه زندگانی

    جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را


    نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را



    کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم


    به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را


    به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

    که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را


    بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

    چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را


    چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

    که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را


    سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

    خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را


    نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

    به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را


    به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

    خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را


    نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

    که از آب بقا جویند عمر جاودانی را




  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #5
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh دریاچه اشک

    طبعم از لعل تو آموخت در افشانیها


    ای رخت چشمه خورشید درخشانیها



    سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی

    تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها



    گر بدین جلوه به دریاچه اشگم تابی


    چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها


    دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید

    مخمل اینگونه به کاشانه کاشانیها


    دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع

    ای سر زلف تو مجموع پریشانیها


    رام دیوانه شدن آمده درشان پری

    تو به جز رم نشناسی ز پریشانیها


    شهریارا به درش خاک نشین افلاکند

    وین کواکب همه داغند به پیشانیها



  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #6
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh سوز و ساز

    باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب


    تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب


    ساز در دست تو سوز دل من می گوید

    من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب



    مرغ دل در قفس سینه من می نالد

    بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب


    زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است

    بیم آنست که از پرده فتد راز امشب


    گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان

    پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب


    گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز

    می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب


    کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز

    بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب


    شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک

    به گدائی تو ای شاهد طناز امشب



  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #7
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh اشک شوق

    یر آمدی که دست ز دامن ندارمت جان مژده داده ام که چوجان در برارمت


    تا شویمت از آن گل عارض غبار راه

    ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت


    عمری دلم به سینه فشردی در انتظار

    تا درکشم به سینه و در بر فشارمت


    این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق

    ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت


    داغ فراق بین که طربنامه وصال

    ای لاله رخ به خون جگر می نگارمت


    چند است نرخ بوسه به شهر شما که من

    عمری است کز دو دیده گهر می شمارمت


    دستی که در فراق تو میکوفتم به سر

    باور نداشتم که به گردن درآرمت


    ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی

    باری چو می روی به خدا می سپارمت


    روزی که رفتی از بر بالین شهریار

    گفتم که ناله ای کنم و بر سر آرمت



  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #8
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh انتحار

    خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست


    به زندگانی من فرصت جوانی نیست


    من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار


    خدای شکر که این عمر جاودانی نیست


    همه بگریه ابر سیه گشودم چشم

    دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست


    به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم

    دریغ و درد که این انتحار آنی نیست


    نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس

    به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست


    ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند

    به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست


    ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

    که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست



  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #9
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh کاروان بی‌خبر

    کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست


    با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست


    کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

    این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست


    ماه من نیست در این قافله راهش ندهید

    کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست


    ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است

    مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست


    تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است

    خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست


    خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز

    باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست


    شهریارا عقب قافله کوی امید

    گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست




  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #10
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh ملال محبت

    گاهی گر از ملال محبت بخوانمت


    دوری چنان مکن که به شیون برانمت


    چون آه من به راه کدورت مرو که اشک

    پیک شفاعتی است که از پی دوانمت


    تو گوهر سرشکی و دردانه صفا


    مژگان فشانمت که به دامن نشانمت


    سرو بلند من که به دادم نمی رسی

    دستم اگر رسد به خدا می رسانمت


    پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

    تن نیستی که جان دهم و وارهانمت


    ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی

    فردا به خاک سوختگان می کشانمت


    تو ترک آبخورد محبت نمی کنی

    اینقدر بی حقوق هم ای دل ندانمت


    ای غنچه گلی که لب از خنده بسته ای

    بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت


    یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب

    تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت


    چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب

    دارم غزال چشم سیه می چرانمت


    لبخند کن معاوضه با جان شهریار

    تا من به شوق این دهم و آن ستانمت




  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •