وقتی با دو خواهرم می نشینیم و در مورد ازدواج حرف می زنیم ، خیلی می خندیم. یکیشان گوشی تلفن فرضی را برمی دارد و می گوید:" اَه! باز هم تو براد؟! چند بار بگویم من آخراین هفته را گذاشته ام با لئوناردو برویم هاوایی!"( اینها همان برادپیت و لئوناردو دی کاپریو هستند، اشتباه نکرده اید!)
آن یکی با موبایلش مکالمه ای فرضی دارد:"آره...می خواهم هیچ چیز کم و کسر نباشد.برای موسیقی، گروه Black eyed peas را دعوت کرده ام ولی می خواهم بقیه خواننده ها هم جزومهمان ها باشند. لباس را شخص کریستین دیور! دوخته!! گلها را ازهلند مستقیم می آورند. چی؟ بله... آنجلینا هم دعوت دارد...ماه عسل برویم هاوایی؟ وا،چه بی کلاس! نه خیر...گفته ایم هاوایی را بیاورند این جا!..."
من هم تماسی می گیرم:" الو...رضاعی؟؟ بله، بیمار همین بود که الان زنگ زد. لطفا زودتر اقدام کنید.اورژانسی است!"(رضاعی هم همان تیمارستانه!است، این را هم اشتباه نکرده اید!"

***
هر دختری که در ازدواج دنبال رویاهای دست نیافتنی و غیرعملی باشد واقعا به جایی مثل بیمارستان ( وبه عبارتی تیمارستان!) رضاعی احتیاج دارد!

***
دراین حال مامان می آید و می گوید:" من دخترهایم را به کسی می دهم که اخلاق داشته باشد و تعهد، همین و بس!"
هرسه ما صدای همهمه درمی آوریم که:" نه، ما هیچ جا نمی ریم...همین جا هستیم!!" ( صدای خواستگارانی است که دارند پاشنه در را ازجا در می آورند!)
خواهر کوچکترم صدای شلیک! در می آورد و بعد با ناراحتی می گوید:" دیدی مامان؟! لئوناردو خودش را کشت!!!"