ساعتها را جلو می کشند
وقت ِ شرعی ِ چشمانت زودتر از راه خواهد رسید
رکعتی بر بوسه نگاهت خواهم گذاشت
ربّنا لااقل آتنا...!
گرچه از فاصله ی ماه ز من دورتریولی انگاه همین جا و همین دور و بریماه می تابد و انگار تویی می خندی باد می آید و انگار تویی می گذری
یک نفر همره باد ...آن یکی همسفر شعر و شمیم...یک نفر خسته از این دغدغه ها ،آن یکی منتظر بوی نسیم...همه هستیم در این شهر شلوغ،این کفایت که همه یاد همیم...!!!
نباید یه مو از سرت كم بشه !
حق نداری اخم كنی ، همیشه باید بخندی !
اجازه ناراحت شدن نداری !
باید خیلی مواظب خودت باشی فهمیدی ؟
حق مریض شدن نداری !
باشه؟
چون من دوستت دارم !
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد، نمی دانم نداشتن ات سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد
دیدیهـمان یک مشـتدانه ی احسـاسی که پاشیدیچطـور خیـال پـرواز رااز سـر این پـرندهپـراند؟؟!!
ساعـت کـه زنـگ مـیزنـد ...مـُدام بـه ایـن فـکر مـیکنـم کـه تــواز سـاعت هـم کـمتـری ...؟!
وای از نـیمـه شبـیکـه بیـدار شـومتـو را بـخواهـمو خـودم را در آغـوش دیـگری بیـابم...!