چندان هم دور نیستی ؛فقط به اندازه ی یک نمیدانم از من فاصله گرفته ای !آری ، “نمیدانم” کجایی ؟
گـوش مـاهـی هـای سـاکـت
جـیـرجـیـرک هـای خـامـوش
کـلاغ هـای بـی خـبـر
هـمـه بـه احـتـرام نـبـودنـت سـکـوت کـرده انـد . . .
بدون قافیه ماندم، دل غزل تنگ است
چقدر شاعر این روزها دلتنگ اســـت
مرا به خال لب دوست بازگردانـیــــــد
اگر چه بین من و او هزار فرسنگ است
مگر بین منو تو چقدر فاصله است
که هر چقدر سکوت میکنم ...
نمیشنوی ؟
روزگـار نبودنت را برایم دیـکـتـه می کند
و نـمـره ی من باز می شود صـفر !
هنوز نـبودنـت را یاد نگرفته ام ...
با یک عالمه فاصلـــه از خودم
انتظــــار دارم به تو برسم !
از اول هم آرزوهـــــایم محــــال بودند ...
میخواستمـ تصویر با تو بودنـ را نقاشـﮯ کنمـ ...دیدمـ فاصله بینمانـ در ورقـ جا نمیشود ..کمـﮯ نزدیکـ تر بیا میخواهمـ باوتو بودنـ را حســـ کنم
بــآ مـَن از بـودن بـگـــو ...
گـوشــم را کــَـر کـرده....
هـیـآهـوـےِ نــَـبودنـتـــ ـــ ـ
زمانی “من و تو ” بودیم و “دیگران” در کنارمانحال ” من و تو “هستیم اما “دیگران ” بین مان
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم





پاسخ با نقل قول