صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 43

موضوع: گزیده ای از غزلیات استاد شهریار.غزل حالا چرا

  1. #31
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh کاش یارب

    در دیاری که در او نیست کسی یار کسی


    کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی


    هر کس آزار من زار پسندید ولی

    نپسندید دل زار من آزار کسی


    آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

    هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی


    سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من


    هر که با قیمت جان بود خریدار کسی


    سود بازار محبت همه آه سرد است

    تا نکوشید پی گرمی بازار کسی


    من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود

    بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی


    غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

    کس مبادا چو من زار گرفتار کسی


    تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید

    بارالها که عزیزی نشود خوار کسی


    آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

    به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی


    لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما

    نشود یار کسی تا نشود بار کسی


    گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل

    شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی


    شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم

    به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی



  2. #32
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh ملال محبت


    گاهی گر از ملال محبت بخوانمت


    دوری چنان مکن که به شیون برانمت


    چون آه من به راه کدورت مرو که اشک

    پیک شفاعتی است که از پی دوانمت



    تو گوهر سرشکی و دردانه صفا

    مژگان فشانمت که به دامن نشانمت


    سرو بلند من که به دادم نمی رسی

    دستم اگر رسد به خدا می رسانمت


    پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

    تن نیستی که جان دهم و وارهانمت


    ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی

    فردا به خاک سوختگان می کشانمت


    تو ترک آبخورد محبت نمی کنی

    اینقدر بی حقوق هم ای دل ندانمت


    ای غنچه گلی که لب از خنده بسته ای

    بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت


    یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب

    تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت


    چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب

    دارم غزال چشم سیه می چرانمت


    لبخند کن معاوضه با جان شهریار

    تا من به شوق این دهم و آن ستانمت



  3. #33
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh دستم به دامانت

    نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت


    که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت


    تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما

    چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت


    چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی


    حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت


    تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من

    به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت


    امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی

    بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت


    شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل

    میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت


    چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

    به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت


    به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین

    نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت


    دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست

    امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت


    به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند

    نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت




  4. #34
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh درس حال



    اگر بلاکش بیداد را به داد رسی

    خدا کند که به سر منزل مراد رسی


    سیاهکاری بیداد عرضه دار ای آه


    شبان تیره که در بارگاه داد رسی


    جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید

    اگر به چشمه نوشین بامداد رسی


    سواد خیمه جانان جمال کعبه ماست

    سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی


    به گرد او نرسی جز به همعنانی دل

    اگر چه جان من از چابکی به باد رسی


    بهشت گمشده آرزو توانی یافت

    اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی


    ورای مدرسه ای شیخ درس حال آموز

    بر آن مباش که تنها به اجتهاد رسی


    غلام خواجه ام ای باد توتیا خواهم

    اگر به تربت آن اوستاد راد رسی


    ترا قلمرو دلهاست شهریارا بس

    چه حاجتست به کسرا و کیقباد رسی



  5. #35
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh خال برنده

    دستی که گاه خنده بآن خال می بری


    ای شوخ سنگدل دلم از حال می بری



    هر کس به نرد حسن تو زد باخت پس بگو

    دست از حریف خویش بدان خال می بری


    چالی فتد به گونه ات از نوشخند و دل

    زان خال اگر گذشت بدین چال می بری


    مهتاب شب که سرو چمانی به طرف جوی

    چون سایه ام کشیده و به دنیال می بری


    دنبال تست این هوو جنجال عاشقان

    باری برو که این هو و جنجال می بری


    ای باد در شکج سر زلف او مپیچ

    هر چند بوی مشک به توچال می بری


    هر ساله گوی حسن به چوگان زلف تست

    این تاج افتخار نه امسال می بری


    روئین تنان شعر شکستی تو شهریار

    رستم اگر نه ئی نسب از زال می بری



  6. #36
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh زندانی خاک

    نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی


    چه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی



    نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد

    چه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی


    نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گردد

    پس از افتادگی سر وامگیر ای نفس کز خاکی


    بکاهی شب به شب چون ماه و در چاه محاق افتی

    اگر با تاج خورشیدی وگر بر تخت افلاکی


    شبی بود و شبابی و صبا در پرده ماهور

    به جادو پنجگی راه عراقی میزد و راکی


    کجا رفتند آن یاران که دیگر با فغان من

    سری بیرون نمی آید نه از خاکی نه از لاکی


    تو کز بال تخیل شهریارا شاهد افلاک

    به خود تا بازمی گردی همان زندانی خاکی



  7. #37
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh شمشیر قلم

    نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی


    گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی


    شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین

    که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی



    ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد

    وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی


    وای از دست تو ای شیوه عاشق کش جانان

    که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی


    مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل

    که تو در حلقه زنجیر جنون گیر نکردی


    عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت

    برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی


    خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور

    الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی


    چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری

    که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی


    شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق

    به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی



  8. #38
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh ماه کلیسا

    ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری


    سینه مریم و سیمای مسیحا داری


    گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف

    چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری


    آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس

    که نهال قد چون شاخه طوبا داری


    جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست

    تنگ مپسند دلی را که در او جاداری



    مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی

    فلک افروزتر از عقد ثریا داری


    به کلیسا روی و مسجدیانت در پی

    چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری


    پای من در سر کوی تو بگِل رفت فرو

    گر دلت سنگ نباشد گِل گیرا داری


    دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب

    آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری


    آیت رحمت روی تو به قرآن ماند

    در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری


    کار آشوب تماشای تو کارستان کرد

    راستی نقش غریبی و تماشا داری


    کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد

    تو به چشم که نشینی دل دریا داری


    شهریارا ز سر کوی سهی بالایان

    این چه راهیست که با عالم بالا داری



  9. #39
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh آشیان عنقا

    زین همرهان همراز من تنها توئی تنها بیا


    باشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا


    یارب که از دریا دلی خود گوهر یکتا شوی


    ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا


    ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس

    ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا


    ای ماه کنعانی ترا یاران به چاه افکنده اند

    در رشته پیوند ما چنگی زن و بالا بیا


    مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی

    بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا


    شرط هواداری ما شیدائی و شوریدگیست

    گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا بیا


    در کار ما پروائی از طعن بداندیشان مکن

    پروانه گو در محفل این شمع بی پروا بیا


    کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون

    اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا


    گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیان

    چون قاف دامن باز چین زیر پر عنقا بیا




  10. #40
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh ویلن تاجبخش

    شنیده ام که به شاهان عشق بخشی تاج


    به تاج عشق تو من مستحقم و محتاج


    تو تاج بخشی و من شهریار ملک سخن


    به دولت سرت از آفتاب دارم تاج


    کمان آرشه زه کن که تیر لشگر غم

    بر آن سر است که از قلب ما کند آماج


    اگر که سالک عشقی به پیر دیر گرای

    که گفته اند قمار نخست با لیلاج


    به پای ساز تو از ذوق عرش کردم سیر

    که روز وصل تو کم نیست از شب معراج


    زبان شعر نیالوده ام به مدح کسی

    ولیک ساز تو از طبع من ستاند باج


    به تکیه گاه تو ای تاجدار حسن و هنر

    سزد ز سینه سیمین سریر مرمر و عاج


    به قول خواجه گر از جام می کناره کنم

    به دور لاله دماغ مرا کنید علاج


    به روزگار تو یابد کمال موسیقی

    چنانکه شعر به دوران شهریار رواج



صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •