-
کاربر سایت
ماجرای پیرمرد و دوس دخترش!!!
در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم.
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن ۳ میلیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟
پیرمرد گفت : با یک فقره چک شخصیم ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه؟! بنابراین من این چک رو الان می نویسم وانگشتر پیش شما امانت می مونه بعدش شما می تونید روز شنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم.
صبح شنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون حتی یک ریال هم نیست !!!
پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید خودم می دونم یک ریال هم ندارم ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که تو این شب جمعه و خود جمعه چه حالی به من داد این دوست دخترم !!!! واقعا که بهترین روزای عمرم بود کلی حال کردم !!!!
-
5 کاربر از پست مفید tote'e سپاس کرده اند .
-
کاربر سایت
عجب پيرمرد چندشي !!!
دود از كنده بلند مي شه
-
3 کاربر از پست مفید رژينا. سپاس کرده اند .
-
کاربر سایت

نوشته اصلی توسط
رژينا.
عجب پيرمرد چندشي !!!
دود از كنده بلند مي شه
.gif)
کنده داریم تا کنده 
منو ببین
-
3 کاربر از پست مفید shotlet سپاس کرده اند .
-
کاربر سایت

نوشته اصلی توسط
shotlet
کنده داریم تا کنده
منو ببین
.gif)
الان تو كنده اي ؟؟!! سند و مدرك رو كن
-
3 کاربر از پست مفید رژينا. سپاس کرده اند .
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن