نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

موضوع: آخر حاضرجوابی! ( طنز )

  1. #1
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2009/08/02
    سن
    32
    نوشته ها
    356
    سپاس ها
    1
    سپاس شده 52 در 46 پست

    24 آخر حاضرجوابی! ( طنز )

    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد .
    معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجوداىنکه پستاندار



    عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
    دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
    معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
    دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم .
    معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
    دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد

  2. کاربر روبرو از پست مفید Elino سپاس کرده است .


  3. #2
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2008/06/01
    محل سکونت
    طهرون
    نوشته ها
    489
    سپاس ها
    187
    سپاس شده 240 در 168 پست

    پیش فرض

    يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
    ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
    از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
    مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.
    دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده

  4. کاربر روبرو از پست مفید zahir سپاس کرده است .


  5. #3
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2008/06/01
    محل سکونت
    طهرون
    نوشته ها
    489
    سپاس ها
    187
    سپاس شده 240 در 168 پست

    پیش فرض

    عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه
    بچه‌ها راتشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند .
    معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و
    بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.
    يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

  6. کاربر روبرو از پست مفید zahir سپاس کرده است .


  7. #4
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2008/06/01
    محل سکونت
    طهرون
    نوشته ها
    489
    سپاس ها
    187
    سپاس شده 240 در 168 پست

    پیش فرض

    معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر
    شود گفتبچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.
    بچه‌ها گفتند: بله
    معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟
    يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست

  8. کاربر روبرو از پست مفید zahir سپاس کرده است .


  9. #5
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2008/06/01
    محل سکونت
    طهرون
    نوشته ها
    489
    سپاس ها
    187
    سپاس شده 240 در 168 پست

    پیش فرض

    بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته
    بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست...
    در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود... يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد
    برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست

  10. کاربر روبرو از پست مفید zahir سپاس کرده است .


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •