اقتصاد چيست؟


هرچه به اين دوست عزيزم گفتم جلسه ى سهامداران شركت فلان و بهمان به درد من نمى خورد به خرجش نرفت. گفت تو بايد همه جا را ببينى، تو بايد توى هر سوراخى سر كنى... از بس كه اصرار كرد گفتم باشه، بيا. آمد دنبالم. توى ماشين هم كه بوديم، جرّ و بحث ما ادامه داشت. گفتم آخه تو اقتصاد خوندى، به اين مقولات علاقه مندى. من باور كن پول شمردن بلد نيستم. تعريف كردم كه يك زمانى يك جايى كار مى كردم، پُشت دخل، وقتى مى خواستم بقيه ى پول مشترى را بدهم آن قدر لفتش مى دادم كه داد همه درمى آمد. رئيسم مى گفت اون قدر سرتو پايين مى گيرى كه اگه همه ى مغازه را هم خالى كنند، نمى فهمى. دوست عزيزم خنديد. گفت پول شمردن و بقيّه ى پول دادن چه ربطى به اقتصاد داره؟ اقتصاد اساس و بنياد هر جامعه اى ست. اقتصادو جدّى بگير. همين طور كه داشت درباره ى اهميّت اقتصاد در جامعه ى بشرى حرف مى زد، دنبال جاى پارك هم مى گشت. همه ى جاى پارك هايى كه خالى بود اختصاصى بود. توى خيابان هاى دور و بر هتلى كه جلسه برگزار مى شد جاى پارك پيدا نكرديم. توى يك خيابان فرعى هشت تا چهارراه دورتر از هتل، يك جاى پارك مَشتى پيدا كرديم و خوشحال و خندان راه افتاديم به سمت هتل. باران تندى مى باريد. دوست عزيزم چتر داشت و هى تعارف مى كرد بيا زير چتر و هى تيزى لب چترش مى خورد به سر و كلّه ى من. گفتم قربانت. نگران من نباش. بدون چتر و با همين كلاه قزميتى كه مى بينى، از صبح تا شب زير باران مى چرخم و عين خيالم نيست. همان طور كه داشتيم مى رفتيم به سمت هتل، به ياد سال هاى محصّلى افتاديم و شروع كرديم به تعريف كردن خاطرات دبيرستان. سالهاى اول دبيرستان، هر دوتا توى يك مدرسه درس مى خوانديم، اما دوست عزيزم حافظه ى قوى ترى داشت و چيزهايى يادش مى آمد كه من يادم نبود. آقاى سُمبات يادته؟ آره، يادم بود. معلّم نقاشى ما بود. مى آمد سر كلاس، يك نقاشى منظره مى كشيد، مى چسباند به تخته سياه و ما بايد همه ى تلاش خودمان را به كار مى برديم تا يك نقاشى بكشيم كه با آن مدل مو نزند. آقاى معلّم اين نقاشى آبرنگ را سى ثانيه يى مى كشيد، اما ما بچه ها تا يك ساعت بعد كه زنگ مى خورد هنوز مشغول كار بوديم، اما هيچ كدام از نقاشى هايى كه ما مى كشيديم مثل آن نقاشى آقاى معلّم از آب درنمى آمد. يك شباهت هايى داشت، اما نقاشى آقاى معلّم چيز ديگرى بود: نهر آبى كه از كنار درختى مى گذشت، كوهى آن طرف نهر و خورشيدى كه از پُشت كوه داشت درمى آمد يا داشت فرو مى رفت پُشت كوه.


نگهبان دم در هتل به ما خوشامد گفت و در را باز نگه داشت تا ما به عادت ايرانى ها يك دقيقه اى به همديگر تعارف كنيم كه بفرماييد تو. توى لابى چند نفر راهنما ايستاده بودند رو به در ورودى تا تازه واردين را هدايت كنند به سمت سالن برگزارى مراسم. دم در سالن، چند نفر نشسته بودند پُشت ميزهاى خيلى درازى تا اسم دعوت شدگان را توى ليست هايى كه دم دستشان بود پيدا كنند. اول جلوى اسم دوست عزيزم و بعد جلوى اسم من كه با خودكار ته ليست الفبايى دعوت شدگان اضافه كرده بودند علامت زدند و دخترخانمى كه پُشت ميز نشسته بود لبخندى زد و شماره ى ميز ما را گفت. تشكر كرديم و رفتيم تو. سالن پُر از جمعيتى بود كه گوش تا گوش سر ميزها نشسته بودند. درست رو به روى در، سكوى كوتاهى بود با يك ميز خطابه و روى ديوارهاى دو طرف سالن دوتا پرده ى عريض براى نمايش نمودارها و آمار و ارقام. هنوز چند دقيقه اى به شروع مراسم مانده بود، اما سر همه ى ميزها پُر بود و پيشخدمت ها با جامهاى شيشه يى بزرگ چاى و قهوه در حال رفت و آمد بودند تا از حضار محترم پذيرايى كنند. ميز ما نزديك به پرده ى سمت چپ سالن بود. سر ميز ما كه يك ميز گردهشت نفره بود چهار نفر نشسته بودند و همگى رو به پرده. ما دوتا از صندلى هاى خالى را كمى كنارتر كشيديم تا درست پُشت به پرده ى سمت چپ و جلوى ديد آنهايى كه نشسته بودند سر ميز نباشيم. وقتى كه بالاپوش هاى خودمان را روى پُشتى صندلى ها آويزان كرديم و سر جاى خودمان نشستيم، پرده ى نمايش سمت راستمان بود و ميز خطابه سمت چپمان و براى ديدن هر كدام از آنها بايد سرمان را نود درجه به راست يا به چپ مى چرخانديم. دوست عزيزم بلافاصله بعد از مستقر شدن روى صندلى، دستمال سفره ى تا شده اى را كه روى بشقاب دم دستش بود برداشت و شروع كرد به ناخنك زدن به تنقلاتى كه روى ميز بود: ساندويچ كالباس و سبزى خوردن، شيرينى خامه يى، آناناس، و قهوه و چاى هم كه پيشخدمت ها چپ و راست تعارف مى كردند. يكى از پيشخدمت ها جام قهوه ى داغى را كه دستش بود گذاشت سر ميز ما و يكى ديگر هم يك جام چاى داغ گذاشت سر ميز ما و رفتند پى كارشان. مراسم داشت شروع مى شد و در حين سخنرانى پيشخدمت ها ديگر نبايد لابه لاى ميزها وول مى خوردند. چهار نفرى كه سر ميز ما نشسته بودند چينى بودند. دوتا خانم و دوتا آقا. يكى از آقاها تا مدّتى بعد از شروع سخنرانى هنوز داشت از خودش پذيرايى مى كرد و بعد از اين كه آخرين شيرينى روى ميز را هم خورد و فنجان خالى اش را گذاشت روى ميز، شروع كرد به چرت زدن. يكى از خانم ها از اول تا آخر سخنرانى مشغول بافتنى بافتن بود و فقط گاهى وقتها سرش را بلند مى كرد و نگاهى به نمودارها و جدول هايى كه مى آمد روى پرده مى انداخت. اما خانم و آقايى كه بين آن دوتا و پهلوى همديگر نشسته بودند، با اين كه پُشتشان به سخنران بود، از اول تا آخر سخنرانى به دقت گوش مى دادند و چشم از پرده ى نمايش برنمى داشتند. من با اين كه از حرفهاى سخنران چيز زيادى دستگيرم نمى شد، يك چشمم به او بود و يك چشمم به پرده ى نمايش كه دقيقه به دقيقه عوض مى شد و نمودارها و جدول هاى جديدى را نشان مى داد. فقط مى دانستم كه اين تصويرهايى كه روى پرده مى افتاد مال اين بود كه آنهايى كه سر از حرفهاى سخنران درنمى آورند كم و بيش بفهمند كه موضوع از چه قرار است. سخنران داشت گزارشى از رشد سهام شركت در يك سال گذشته مى داد و به سهامداران شركت و به آنهايى كه هنوز تصميم نگرفته بودند كه سرمايه گذارى كنند يا نه اطمينان مى داد كه حتا در سختترين شرايط و وقتى كه اوضاع و احوال اقتصادى در بدترين شرايط ممكن است هم خيالشان راحت باشد كه پولشان محفوظ است و هيچ خطرى سرمايه اى را كه گذاشته اند تهديد نمى كند، فقط ممكن است ميزان سودى كه نصيبشان مى شود كمى تا قسمتى بيايد پايين كه آن هم در دوره ى رونق اقتصادى تلافى خواهد شد. دوست عزيزم كه ديده بود من با چه علاقه اى به سخنرانى گوش مى دهم و يادداشت برمى دارم، چندتا از اصطلاحاتى را كه خيال مى كرد لازم است بدانم بيخ گوشم توضيح داد و از جمله اين كه بازار خرس يعنى بازار كساد و بازار گاو يعنى بازار پررونق... بعد، گفت آقاى عبدى يادته؟ گفتم آره. ناظممون بود. گفت چه جور آدمى بود؟ گفتم آدم خوبى بود. گفتم اين كه گفتى چه جور آدمى بود، منو به ياد يه چيزى انداخت. گفت چه چيزى؟ گفتم يادته وقتى مُرده ها را مى انداختند توى قبر؟ يك نفر مى نشست بالاى سر مُرده و از همه ى آنهايى كه سر قبر ايستاده بودند مى پرسيد حالا كه گذشت، حالا كه رفت، حالا كه دستش از زندگى كوتاهه... بگوييد ببينم، چه جور آدمى بود؟ گفت هرگز به اين ترتيب و با اين لحنى كه گفتى نمى گفتند. گفتم چه جورى مى گفتند؟ گفت خيلى ببخشيد. ولى اين موضوع از بحث ما خارجه. آقاى عبدى را مى گفتم. گفتم بگو. گفت آقاى عبدى هنوز زنده است. خبر دارم كه حالش هم خيلى خوب است و سر حال است. او هم بچه هاى مدرسه را به دو دسته تقسيم مى كرد: به بچه هاى تنبل كه درسشان خوب نبود مى گفت خرس و به بچه هاى شر كه دائم چوب مى خوردند و از كلاس درمى رفتند مى گفت گاو... گفتم پس آقاى عبدى ما هم يك پا اقتصاددان بود. گفت همان طور كه به ت گفتم، اقتصاد توى خون همه ى ماست. اقتصادو دست كم نگير. اقتصاد پايه و اساس زندگى ماست.
سخنرانى تمام شده بود و سخنران از همه ى حضار خواهش كرد كه اگر سؤالى دارند بپرسند. چينى هايى كه سر ميز ما نشسته بودند صندلى هاشان را برگرداندند تا رو به سخنران باشند و يكى از آنها دستش را بلند كرد كه براى سؤال كردن نوبت بگيرد.