-
مدیر بازنشسته
دُرشتي...
پسرک تيغه چاقو را در ساقه بلند نِي نشاند و روي دسته فشار آورد. چاقو هنوز در جانِ ني بود که برقي بر تيغه لغزيد و بازتابش در چشم پسرک نشست. رعد غريد. ناگهان رگباري تند بر نيزار پاشيده شد و صورت صاف برکه را پرآبله کرد. باد در نيزار مي تاخت و صداي خشک ني ها به هرسو مي پيچيد.
از غرّش رعد، غوطه خورَک ها، به سوي نيزار پريدند. کُوچک ترين آن ها در آب غوطه خورد و ديگر روي برکه پيدا نشد. باران، سرد بود و جانِ برکه را سوراخ مي کرد. مه پايين مي آمد و فضا از مه و رگبار، تيره و آشفته مي شد.
پسرک ني ها را به تکه هاي کوچک تر بريد. ته يکي از ني ها را روي چشم راست گذاشت و از سوراخش به آن سوي برکه نگاه کرد. در دايره مه آلود ني، ماشين هايي را در آن سوي نيزار ديد. سه تا جيپ خاکي رنگ، آن جا ايستاده بودند و افرادي با باراني هاي سياه، پياده مي شدند. کلاه هاي گَل وگشادِ باراني ها، سرشان را پوشانده بود و رگبار و مه نمي گذاشت چهره شان ديده شود. پسرک با دلهره؛ اما به سَبُکي تکه اي ابر به جلو خزيد و با چشماني حيران از لابه لاي توده هاي ني مشغول تماشا شد.
سياه پوش ها، با صورت هاي هاشور خورده از رگبار، هشت نفر را از جيپ ها پياده کردند. چشم هاي آن ها را با نوارهاي سفيدي بسته بودند و در پس رگبار، که ديوانه وار مي باريد، با شتاب همه را کنار هم رديف کردند. دست راست اولين نفر، بادپيچي شده بود و خون از زير باند بيرون مي زد. باند از همان جنس نوارِ روي چشمانش بود. سبيل هاي بور و نرمش با وزش باد تاب مي خورد و قطره هاي زلال باران از دو طرفش مي چکيد. سياه پوش ها با شتاب در آمد و رفت بودند و دامن باراني هاي بلندشان به پاهاشان مي پيچيد.
پسرک خيس از باران، ني ها را در چنگ مي فشرد. بي حرکت، درجا خشکش زده بود و به آن سوي برکه ماتش برده بود. گاه لرزشي سراپايش را تکان مي داد. بارانِ شفاف، ميله ميله و تک تک، فضا را مي بريد و مه در بين تکه ها مي لغزيد. سياه پوش ها، تفنگ هاشان را از زير باراني ها درآوردند و زانو زدند. همه جا خيس بود و آب برکه بالا مي آمد. يکي از آن ها، از جيب بغلش کاغذي بيرون آورد و با زبان نا آشنايي که پسرک چيزي از آن نفهميد، خواند. تند و تند و با لکنت خواند. ورقه خيسيد، وارفت و به دست مرد چسبيد. مرد با زحمت کاغذ را از دست هاي خود کند و تکه تکه روي زمين پرت کرد؛ اما يکي از تکه ها به دامن باراني اش چسبيد و همان جا ماند.
غرّشي ميله هاي بلورين باران را لرزاند. غوطه خورک ها در نيزار پنهان شدند. اولي، آن که دستش بادپيچي شده بود، از جاي خود تکان خورد. مشت هاي گره کرده اش را به هم فشرد. فشار و ضربه گلوله ها، نفر سوم و چهارم را که نوجوان و لاغر و باريک بودند، چند وجب به هوا پرت کرد. از دور چيزي ترکيد و باران شديدتر از پيش آوار شد. غوطه خورکِ هراساني، از کنار پاي پسرک گذشت و با شتاب سر خود را در پوشال هاي دامنه نيزار فرو برد؛ اما دُم و پاهاي زرد رنگش با پره هاي گشوده، بيرون ماند. لرزشِ پره هاي پاي پرنده آبي، پسرک را بيش تر ترساند.
پس از غرّش گلوله ها، همه جا خاموش شد. غوطه خورک، هراسيده، با زحمت از ميان پوشال هاي ني بيرون آمد؛ اما از صداي انفجار گلوله هايي که در فاصله هاي معين؛ تک تک شليک مي شدند، در جاي بي حرکت ماند. سر کوچک و ماهوتي رنگش، با هر شليک تکان مي خورد. پشت کُرکي اش که قطره هاي باران بر آن مي لغزيد، با تلنگرهاي نامرئي، هشت بار لرزيد. با سرعت خود را در دل آب زد و فرو رفت. __________________
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن