چشم‌هايش

دخترك شش ساله بود. صورتي سفيد و گرد و چشم‌هايي مشكي و گيرا داشت. با موهايي كه از هر دو طرف بالاي گوش‌هايش بسته شده بودند. عاشق ستاره‌ها بود
و هر شب از پنجره اتاقش به آسمان سياه شب چشم مي‌دوخت و ستاره‌ها را يك به يك نگاه مي‌كرد و به همه ستاره‌ها لبخند مي‌زد.
لبخندي كه روي لب‌هاي كوچكش جاري مي‌شد و گونه‌هايش را به سمت بالا مي‌برد. آن شب مثل شب‌هاي ديگر بود. دخترك با شنيدن دوازدهمين كوكوي ساعت روي ديوار به رختخواب رفت. خواست بخوابد، اما ياد فرشته‌ خواب ديشب و شب قبل از آن افتاد.
با خودش گفت كه اگر آن فرشته زيبا را با بال‌هاي سفيد و چوب‌دستي طلايي‌اش ديد، ديگر آرزوي ديدن خدا را نمي‌كند تا فرشته كمي بيشتر در خوابش بماند. با خودش فكر كرد بهتر است آرزوي يك عروسك بكند و به اين اميد به خواب رفت. در خواب دوباره آن فرشته را ديد كه باز هم مي‌خواست يكي از آرزوهايش را برآورده كند. دخترك بي‌صبرانه گفت: «مي‌خواهم...» اما نتوانست حرفش را تمام كند. دخترك كمي فكر كرد و به فرشته نگاه كرد. فرشته مهربان بود و لبخندهاي مهربانانه مي‌زد.
دخترك با دلهره و آرام گفت كه آرزوي ديدن خدا را دارد و چشم‌هايش را بست تا رفتن فرشته را نبيند؛ اما فرشته نرفت و آينه‌اي سفيد را كه دورش گل‌هاي قرمز با برگ‌هاي سبز نقاشي شده بود، به دخترك داد .
دخترك در آينه نگاه كرد.جز صورتش چيزي نديد. به چشم‌هايش خيره شد. درون چشم‌هايش نوري درخشيد. دخترك خنديد و شاد شد. صبح زودتر از زنگ ساعت از خواب برخاست. تمام روز در دلش چيزي مي‌درخشيد كه يك آن خنده را از لب‌هايش برنمي‌داشت.