-
مدیر بازنشسته
مردي كه موز دوست نداشت.
غمگين و افسرده هي رفت و هي رفت تا بلكه بالاخره به جايي برسد و به يكي سلام كند. يا برعكس، يكي به او سلام بگويد، شايد دلش وا بشود
هي ميرفت و هي تو چهرهها نگاه ميكرد تا بلكه به يكي برسد كه نگرانش باشد و حالش را بپرسد و بگويد: «چهطوري! حالت خوبه؟» ولي در آن شهر شلوغ پلوغ ، هيچكس به او نميگفت: «حال شما خوبه؟»
تا اين كه يك روز بهاري، شايد هم زمستاني، همين طور كه براي خودش ميرفت و ميرفت و حواسش به جلوي پايش نبود، بيهوا پايش را گذاشت روي يك پوست موز و «شوووووووپ!!» اول كلهپا شد، بعدش ولو شد روي زمين. اصلا انتظار اين صعود و سپس سقوط را نداشت. از صداي برخوردش به زمين، همة نگاهها برگشت طرف او. داشت از خجالت آب ميشد كه چند نفر دور و برش را گرفتند و با نگراني حالش را پرسيدند:
ـ حال شما خوبه؟
ـ چيزيتون نشده؟
ـ كمكي... چيزي...
با اين كه چيزيش نبود ولي هي آخ و واخ كرد، آخ و واخ كرد كه آدمهاي بيشتري دورش جمع شوند.
از آن روز به بعد، وقتي هي ميرفت و هي ميرفت تا يكي حالش را بپرسد، همه جا را خوب نگاه ميكرد، بلكه پوست موزي، چيزي پيدا كند براي نديدن و بعدش ولو شدن كف پيادهرو.
چند ماه بعد، هيچ پيغامي از هيچ انسان دلجويي نرسيد. ولي چون خيلي به دلجويي نياز داشت، دست كرد توي جيبش، با اين كه اصلاً موز دوست نداشت، اسكناسي در آورد و از ميوه فروش سر چهارراه يك موز خريد و رفت سراغ شلوغترين ميدان شهر
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن