كه چي؟

مدتي بود كه خيلي بي‌حوصله شده بودم. براي هر كاري اما و اگر مي‌آوردم و آخرش هم سؤال هميشگي و تكراري «كه چي؟» با يه علامت سوال گنده بود كه جلوي هر كاري مي‌گذاشتم.
خلاصه به قول معروف حسابي «دپ» زده بودم!
باز خوب بود هنوز دلم به گلدوناي پشت پنجره اتاقم خوش بود.
تا پنجره رو باز كردم به گل‌ها آب بدم، چشمم افتاد به يه قمري كه لاي شاخه‌هاي ياس و رازقي جا خوش كرده بود. درست وسط همون گلدون رازقي كه تنگ شده بود. اما شاخه‌هاي ياس گلدون كناري اون‌قدر پرپشت و وحشي رشد كرده بودن كه جبران مي‌كرد. همون روزا كه دور گلدون‌ها حصير مي‌كشيدم اصلاً فكرشو نمي‌كردم بشه يه جاي امن براي قمري‌ها.
وقتي قمري نر و ماده مثل تازه عروس و دامادها خش‌خش رو حصيرها راه مي‌رفتن و آپارتمان نوسازشون رو ديد مي‌زدن، بايد حدس مي‌زدم!
حالا مونده بودم كه توري رو باز كنم و به گل‌ها آب بدم يا نه؟! مي‌دونستم قمري با ديدن من مي‌پره. دلم نمي‌اومد، اما دلم براي گل‌هام مي‌سوخت. گل‌هايي كه غروب و سحر عطرشون مي‌پيچيد تو اتاق.
دلمو زدم به دريا و بسم‌الله گفتم و آروم آروم و زمزمه كنان توري رو باز كردم تا ‌خواستم پاي گلدون رازقي آب بريزم، قمري پريد. غصه‌ام شد. تو گلدون چارتا تخم كوچولو بود. احساس عذاب وجدان مي‌كردم. يه ساعت بعد كه برگشتم، رفتم پشت پنجره، كه يهو داد زدم: «جانمي‌جان!» خانم خانما برگشته بود و دوباره نشسته بود رو تخم ها.
روز بعد كه با دقت و آروم مي‌خواستم گل‌ها رو آب بدم غرغر كرد، اما از جاش تكون نخورد. چند روز كه گذشت كم‌كم بهم عادت كرد. حسابي حال و روزم عوض شده بود.
هر روز با ديدن قمري نر كه چه‌طور براي ماده‌ش غذا مي‌آره و قمري ماده از جاش جم نمي‌خوره و مراقب لونه‌شه يه حس و حال خوشي بهم دست مي‌داد. سه، چار هفته‌اي گذشت و بالاخره جوجه‌هاي كوچولو سر از تخم در آوردن و با نگهداري مامان و بابا قمري زود، تند، سريع بزرگ شدن و پريدن. اما خانم خانما و جناب قمري آپارتمانشونو تخليه نكردن!
حالا، هر از چند گاهي سري مي‌زنن، لونه رو باز سازي مي‌كنن و با شوق و ذوق و اميد زندگي‌شونو ادامه مي‌دن. بارها و بارها با خودم فكر كردم، يعني من از يه قمري كمترم؟