ساعد باقري در شهريورماه 1339 در تهران متولد شد. فعاليت او در شعر و شاعري با ورود به جلسات حوزه ی انديشه و هنر اسلامي در سال 1360 وارد مرحله‏اي جدي تر شد و از سال 1363 به عضويت شوراي شعر آ‎ن نهاد هنري درآمد و در سال 1366 به اتفاق ديگر اعضاي شورا ( دكتر قيصر امين‏پور ، دكتر سيد حسن حسيني ، سهيل محمودي و محمدرضا محمدي نيكو ) از حوزه كه اكنون حوزه هنري سازمان تبليغات ناميده مي‏شود،خارج شد و بخش كارشناسي شعر را در برنامه ی جنگ جوان راديو به عهده گرفت.او در راديو از سال 1362 به عنوان نويسنده و گوينده ی برنامه‏هاي هنري و ادبي مشغول فعاليت بود. وی در اين برنامه در كنار بررسي منتقدانه ی آثار شاعران جوان ، بخش « با شاعران آينده» را نيز طراحي و اجرا كرد كه بسياري از شاعران مطرح سال‏هاي بعد نخستين بار در اين برنامه به جامعه ی هنري و ادبي معرفي شدند.
سرانجام نيز در همين برنامه ضرورت وجود نهادي را براي شعر جوان كشور پيشنهاد كرد كه اين پيشنهاد به گوش مسئولان وقت وزارت ارشاد رسيد و منجر به دعوت از او و محمدرضا عبدالملكيان شد تا دفتر شعر جوان را طرّاحي كنند و بدين گونه در سال 1368 دفتر شعر جوان با همراهي اين دو تن و دكتر قيصر امين پور ، دكتر فاطمه راكعي و دكتر سيد حسن حسيني شكل گرفت.
همچنين وي در سالهاي اخير بيشتر در زمينه ی ترانه سرايي فعاليت داشته و از جمله آثار او در اين زمينه مي‏توان به ”هفت ترانه‏ها” ، مجموعه ی ” هنگامه” با صداي عليرضا افتخاري ، مجموعه ی چهار ترانه ” نازنين یار” با صداي حسام الدين سراج و ترانه ی ” شبانگاهان” با صداي مختاباد اشاره كرد.
باقرى در حال حاضر در دو تشكل ادبى: »انجمن شاعران ايران« و »دفتر شعر جوان« در كنار ساير اعضاى هيأت مديره، عضويت دارد.


آثار او تا اکنون:
-دفتر شعر"نجوای جنون"مجموعه غزل؛انتشارات "برگ"، 64
-پیاده روی در اتوبوس"مجموعه غزل؛نشر علم، 88
-"ترانه ی شیدایی"؛مجموعه ترانه؛انتشارات نیستان
-"شعر امروز"؛کاری مشترک با محمد رضا محمدی نیکو؛انتشارات الهدی(این کتاب،کاری تحقیقی است)


ستایش هر چه زیبا

بزن که هر نیش زخمت،ستاره ای در شبم شد
بگو که هر حرف تلخت،ترانه ای بر لبم شد

از آن شب گرم وحشی،که شعله در خون من ریخت
کدام برف زمین گیر،حریف تاب و تبم شد؟

کلید قفل زبان:تو،ترانه های جهان:تو
تفاوت از چشمم افتاد،که عاشقی مذهبم شد

ستایش هر چه زیبا،سرود زیبایی ات بود
سرودن هر چه "ای تو"،ترانه ی یا ربم شد

هزارها سال نوری،مده فریبم به دوری
ببین که هر سنگ راهی به سوی تو مرکبم شد

دمیده صبح نگاهت،هنوز باور ندارم
چه لحظه های عزیزی،که قسمت امشبم شد

.................................................. .............................
دری به صبح

پس از طلوع تو دیگر من آن که بود،نبودم
منی که از شب و از مرگ می سرود نبودم

کبوترانه فرو آمدم به بام که دیگر
من آن عقاب که در "وهم" پر گشود نبودم

دری به صبح گشودم اگرچه نیمه ی شب بود
که دیگر آن همه در بند دیر و زود نبودم

هزار حسن تو کرد آشکار عیب مرا هم
که پیش از این به خدا این همه حسود نبودم

به سدّ راه نگاهی که هرزه سِیر ِ تو می کرد
چرا نسوختم و نیش تیغ دود نبودم

مخواه دفتر شعر شبانه را بگشایم
که با طلوع تو دیگر من آن که بود نبودم