-
مدیر بازنشسته
من خوب بازی می کنم
من خوب بازی می کنم
او هميشه تمرين مي کرد هميشه تلاش مي کرد بهترين بازي رو توي تيم فوتبال ارائه بده اما مربي هميشه اين فرصت رو از اون مي گرفت و در زمان مسابقه ها هميشه روي نيمکت ذخيره ها مي نشست و بازي رو از اونجا تماشا مي کرد اما هيچ وقت نا اميد نمي شد.
در اين ميان تيم براي مسابقه شهرهاي مختلف مي رفت اما او همچنان نيمکت نشين بود و در اين بين مادر هميشه در تمام مسابقات او شرکت مي کرد و تيم پسرش را تشويق مي کرد ولو آنکه او در آن تيم بازي نمي کرد.
ماهها گذشت و پسر به تمرينات خود ادامه داد و در مسابقات شرکت نمي کرد و مادر نيز هميشه در سکوي تماشاچي ها تيم را تشويق ميکرد و بعد از بازي پسر خود را تشويق به ادامه تمرين وبهتر شدن مي کرد.
پس از گذشت چند ماه مادر فوت کرد و پسر تنها حامي خود را از دست داد و به همين خاطر از تيم خود جدا شد و از بين آنها رفت.
چند ماه بعدمسابقه مهمي بين تيم سابق پسر با يک باشگاه بزرگ ديگر در حال برگزاري بود و تيم پسر دچار بحران شديدي شده بود و با چند گل خورده در حال شکست قطعي بود و همه به اين باور رسيده بودند که تيم مقابل پيروز ميدان است.
در اين ميان پسر وارد استاديوم شد و به سوي مربي رفت اگر شما باختيد که چيزي را ازدست نداديد پس حداقل بگذاريد من هم بازي کنم شايد بتوانم امتيازي را براي تيم بياورم اما مربي به هيچ عنوان قبول نمي کرد اما با اصرار پسر بالاخره مربي حاضر به انجام اين تعويض شد
پسر در عين ناباوري تماشاچيان وارد زمين شد و هيچ کس وي رانمي شناخت اما پسر آنچنان بازي کرد که همه مردم متعجب مانده بودند. با وجود اين پسر در ترکيب تيم پسر باعث شد نتيجه مسابقه عوض شود و با زدن 2 گل تيم پسر برنده از بازي بيرون بيايد و پسر به عنوان بازيکن برتر ميدان شناخته شود.
مربي بعد از مسابقه از پسر پرسيد چه انگيزه اي باعث شد که تو اينچنين اصرار به بازي کردن بکني و به اين زيبايي بازي کني.
پسر گفت: هميشه مادرم در استاديوم من را تشويق مي کرد در حالي که او نابينا بود . اين اولين باري بود که مي توانست بازي من را بيند و مي خواستم ببيند که پسرش چه زيبا بازي مي کند.
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن