نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: سخت آشفته و غمگین بودم…

  1. #1
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض سخت آشفته و غمگین بودم…

    با خشونت هرگز...

    نمیدونم این شعر از کیست ولی خیلی زیباست

    سخت آشفته و غمگین بودم…

    به خودم می گفتم:

    بچه ها تنبل و بد اخلاقند

    دست کم میگیرند


    درس ومشق خود را…

    باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

    و نخندم اصلا

    تا بترسند از من

    و حسابی ببرند…

    خط کشی آوردم،

    درهوا چرخاندم...


    چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

    مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !


    اولی کامل بود،

    دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف،
    آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
    ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار،
    دفتری پیدا کرد …… گفت : آقا ایناهاش،
    دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
    صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران،
    منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای،
    یا که دعوا شاید
    سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام،
    گفت : لطفی بکنید،
    و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده
    بچه ی سر به هوا،
    یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش،
    متورم شده است درد سختی دارد،
    می بریمش دکتر
    با اجازه آقا …….

    چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثرگشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر ….
    من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را...
    که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی
    ***
    یا چرا اصلا من
    عصبانی باشم با محبت شاید،
    گرهی بگشایم
    با خشونت هرگز...
    با خشونت هرگز...

    با خشونت هرگز...

  2. #2
    مدیر انجمن
    تاریخ عضویت
    2012/06/22
    نوشته ها
    340
    سپاس ها
    68
    سپاس شده 287 در 227 پست

    پیش فرض

    من این داستان رو یه بار خونده بودم خیلی قشنگ و عبرت آموزه

  3. #3
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/07/03
    نوشته ها
    1
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پیش فرض

    سلام باتشکر ،
    سراسر عبرت بود . ما باید یاد بگیریم میتوانیم متفاوت باشیم . همیشه میگم در بدترین شرایط هنر اینه که بهترین عکس العمل رو داشته باشی و گر نه هر کسی میتونه عصبانی بشه و اشتباهی مرتکب بشه!!!!

  4. کاربر روبرو از پست مفید مهدی یگانه سپاس کرده است .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •