برده اي بودم در صف بردگان. در صف پیش رفتم، به دستم شمشیر دادند. پیش تر رفتم

کلاه خود، و پیش تر و پیش تر رفتم زره و جوشن. در انتهاي صف دري بازگشت و بر روي

خود میدان نبردي دیدم. ناگهان ضربه اي بر پشتم زدند تا من جلوتر روم و شنیدم که کسی

می گوید: مبارك باشد پسر است.