مجازات خوبی یا بدي؟

درشهري زندگی می کردم که حاکمی داشت داناي دانایان و خوب ترین خوبان؛ به گونه اي که

خوب و بد سال ها در این شهر کنارهم زندگی می کردند. ناگهان روزي از روزها، بدان بسیار

بدي ورزیدند و خوبان شاکیِ دربار گشتند تا قضاوتی پیش گیرد. نظر بر حکم حاکم شد. حاکم

فرمود تا تمام خوبان را سر از تن بگشایند. با تعجب جویاي دانایی حاکم شدم. مرا به گوشه اي

فراخواند و فرمود: چون بدان مجازات نگردند، خوبی نخواهد ماند. چون بدان مجازات گردند و

همه کشته شوند، باز دگر خوبی نخواهد ماند. پس همان به که خوبی نماند. به دانایی حاکم

شک کردم و پا به فرار گذاشتم. فرمود: بایست، تورا کاري نیست.