می بینی سکوتم را؟

می بینی درماندگی ام را؟

می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است؟

می بینی دیگر رویای داشتنت هم

نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند؟

می بینی هِق هِق ِ نگاهم

چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مُشت می زند؟

می بینی؟

دیگر شانه هایم تابِ تحمل خستگی هایم را ندارد!

دیگر حتَی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تورا کم کند.

دیگر آن قـــــدر بغضــــم سنگیـــــــن است که تـــــوان گریستـــــن نیست....