-
کاربر سایت
عقاب
مردي تخم عقابي پيد ا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او
همان كا رهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را م ي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار،
كمي در هوا پرواز مي كرد. سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد. روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه
تمام، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخ لاف جريان شديد باد پرواز مي كرد.
عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد:«؟ اين كيست »
همسايه اش پاسخ داد:«اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم.»
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است.
-
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن