نوشته اصلی توسط *Croon* لمیده ام بر سکوی کنار پنجره بر خُنَکای خاطرات ِحضورِ تو در کنارِ خودم چشم می دوزم به آسمان و منتظر میشوم... شاید که معجزه افتادنی باشد، مثل یک ستاره یا شهاب سنگ بر مرکزِ ثِقل چشمهای امیدوارِ من و شاید که ماه تو را به من ببخشد برای همیشه...
نوشته اصلی توسط *Croon* در بی هوایی های بیابان بی کسی.... خون دل تنفس میکنم.... تا شاید چشمم از اشک خشک شود.... و بر پهنه ی بی کران گودال قبرم پا نهم.... کلبه ی محزون من... بی هدف برجاست... تو که میزنی و میشکنی بالم .... این را هم خراب کن .... دستانم خالیست .... در اوج تنهاییست .... پَــــر پـَــــــرش کن...... راضی ام!
نوشته اصلی توسط *Croon* در یاب ز من لذت تسلیم و رضا را گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد، آمد که کند شاد و دهد شور فضا را هر لحظه که گل بشکُفد آن لحظه بهار است فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را می خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را از باده اگر مست
نوشته اصلی توسط *Croon* گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن... میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری... اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!! اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی
نوشته اصلی توسط *Croon* نیمکت عاشقی یادت هست؟ کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.. بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود، برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت.. او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید، اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد