اي خدا مرا اين عزت بس كه بنده ي تو باشم اين فخرم بش كه پروردگارم تو باشيتو آنچناني كه من دوست دارمپس مرا آنسان كه مي خواهي بگردان آمين
حکایت جرجیسسه بار آن کافری در آتش و خون بگردانید بر جرجیس گردون تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری ز خاک او برآمد لالهزاری میان این همه رنج و عذابش رسید از هاتف عزّت خطابش که هر کز دوستی ما زند لاف نخواهد خورد بی دُردی می صاف سزای دوستان این است مادام که گردونشان ...
(حکایاتی از الهی نامه عطار نیشابوری)خطاب به روحالا ای مشک جان بگشای نافه که هستی نایب دارالخلافه چو روح امر ربّانی تو داری سریر ملک روحانی تو داری تویی پیوسته و از ما بریده ز دیده دور و اندر عین دیده تو چون صد آفتابی گر بتابی کند هر ذرهات صد آفتابی همه چیزی تویی و هیچ هم ...
معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد سخنهای ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شدمعلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود جوان بود و درعنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بودسکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسستبیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفتعرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت ...
شعری از شهریار برای کسانی که مادرشان هنوز زنده است: آهسته باز از بغل پلهها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هالهای سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگی ما همه جا وول میخورد هر کنج خانه صحنهای از داستان اوست در ختم خویش هم به سر کار خویش بود بیچاره مادرمهر روز میگذشت از این زیر پلهها آهسته تا به هم نزند خواب ناز من امروز هم گذشت در باز و بسته شدبا پشت خم از این بغل کوچه ...
سال دیگر، یا نمی دانم کدامین سال از کدامین قرن، باز یک شب، یک شب سرد زمستانی ست. یک شب کولاک، بادبرف و سوز وحشتناک لیک سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم از سماور، از چراغ، از کپه آتش، ازنفسها، دودها، دم ها، وز دم انبوه آدم ها گرچه می بینند و می دانند ...