مشاهده RSS Feed

ya ali

اي خدا مرا اين عزت بس كه بنده ي تو باشم اين فخرم بش كه پروردگارم تو باشيتو آنچناني كه من دوست دارمپس مرا آنسان كه مي خواهي بگردان آمين

  1. حکایت جرجیس

    حکایت جرجیسسه بار آن کافری در آتش و خون بگردانید بر جرجیس گردون
    تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری ز خاک او برآمد لاله‌زاری
    میان این همه رنج و عذابش رسید از هاتف عزّت خطابش
    که هر کز دوستی ما زند لاف نخواهد خورد بی دُردی می صاف
    سزای دوستان این است مادام که گردونشان
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  2. میان خون و عشق و آتش و اشک

    (حکایاتی از الهی نامه عطار نیشابوری)خطاب به روحالا ای مشک جان بگشای نافه که هستی نایب دارالخلافه
    چو روح امر ربّانی تو داری سریر ملک روحانی تو داری
    تویی پیوسته و از ما بریده ز دیده دور و اندر عین دیده
    تو چون صد آفتابی گر بتابی کند هر ذره‌ات صد آفتابی
    همه چیزی تویی و هیچ هم
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  3. احمدک

    معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد
    سخنهای ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شد
    معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
    جوان بود و درعنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود
    سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست
    ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسست
    بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
    ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
    عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  4. ای وای مادرم

    شعری از شهریار برای کسانی که مادرشان هنوز زنده است:

    آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت
    در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
    اما گرفته دور و برش هاله‌ای سیاه
    او مرده است و باز پرستار حال ماست
    در زندگی ما همه جا وول می‌خورد
    هر کنج خانه صحنه‌ای از داستان اوست
    در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
    بیچاره مادرم
    هر روز می‌گذشت از این زیر پله‌ها
    آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
    امروز هم گذشت
    در باز و بسته شد
    با پشت خم از این بغل کوچه ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  5. آدمک

    سال دیگر، یا نمی دانم کدامین سال
    از کدامین قرن،
    باز یک شب، یک شب سرد زمستانی ست.
    یک شب کولاک،
    بادبرف و سوز وحشتناک
    لیک
    سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم
    از سماور، از چراغ، از کپه آتش،
    ازنفسها، دودها، دم ها،
    وز دم انبوه آدم ها
    گرچه می بینند و می دانند
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده