مشاهده RSS Feed

ali8057

خنده بازار

به این مطلب امتیاز بدهید
فغان با تو گويم كه ناخوانده اي
خودت را چو پير مغان خوانده اي
كه خر نيز بيش از تو گمراه نيست
بجز منزل صاحبش راه نيست
كه گفته بفرما كه مثل الاغ
علف ديده سر را نهادي به باغ
ادب حكم دارد كه چون ميهمان
كه دررابكوبيد يا با زبان
اجازه بگيريد و داخل شويد
نه چون گاو مهمان منزل شويد
مغاني كه در هر سرا لينك از اوست
نه دشمن بدانم ترا ني كه دوست
تو ترسا پسر كي شدي با فلان
كه نامت نهادي تو پير مغان
مگر شلغم هستي نخود يا كه ماش
كه ناخوانده اي همچو گندم به آش
دو سر قاف را قر دمادم زنم
به پير مغان لينك ماتم زنم
پيامي كه پيوسته درد و غم است
هكر يا كه ويروس پيشش كم است
چنانت بكوبم به لينك فلان
كه پولاد كوبند آهنگران
به رسم تو وبلاگيان درشت
گهي لينك زوري گهي زور پشت
سرايم به هجو تو من مو به مو
بريزد ز پير مغان آبرو
بدان آبرو چون بريزد دمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
از اين پس تو پيرمغان مرده اي
پشيمان شوي چون شكر خورده اي
برو شكر كن زانكه ايرج نيم
به عارف نظرهاي كج كج نيم
وگرنه نماند به جسم تو جان
نه لينكهاي زوري پير مغان
چو عبرت نگيري و عاقل شوي
به هجوت سرايم دو من مثنوي
از اين پس مرا ناصبوري نده
به وبلاگيان لينك زوري نده
دم شير نر را به بازي مگير
چو بازي كني خود بداني و شير
----------------------------------
و این هم پاسخ پیرمغان به این شاعر عزیز:
نزاییده مادر که خواهد مرا
به پشت افکند این تن پخته را
دو گوشش بپیچم همی دردناک
که از آه او دل شود چاک چاک
نداند که من خود همی شاعرم
چو فردوسی و حافظ و طاهرم
چو با من کسی کار خود را فکند
به چاه عدم آن تنش را فکند
نه نام و نه خطی از او ماندش
چو افسانه و خاطره ماندش
من آنم، من آن پیر دیو افکنم
چو رستم، چو رستم به خاک افکنم
به دشت مغان گر همی آمدی
به پیش می و ساغرم آمدی،
بدان این همه متن و این ساز و برگ
همه این مطالب، همه برگ، برگ،
نوشتم همه را به خون جگر
نیابی چو این جا سرایی دگر
به میخانه و میکده راه نیست
اگر تو بدانی که این آه چیست
برو توبه کن ای خدا بی خبر !!!
بزن بر سر خود ز زیر و ز بر
که شاید خدایت کند رحمتی
به تو رحمت و بنده را نعمتی !!
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات