نوشته اصلی توسط *Croon* عشق در پی حس غریب نجابت کویر دل ها در انتظار جرعه ای صداقت زمین تشنه لمس نگاه باران و خورشید از برای طلوع بی رمق و پریشان شرافت خسته از ریا و تزویر وفکر به دنبال فرار از این لحظه های دلگیر نفس تا مرز جنون پیش می رود قلب در ظلمات شب رنگ می بازد کودک نوپای اندیشه در پی جست وجوی تازه ها گم می شود و آدمک در هوای مه گرفته روزگار به دنبال حقیقت می گردد