مطالب بدون دسته بندی
نوشته اصلی توسط *Croon* امروز که محتاج تو ام جای توخالی است فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست بر من نفسی نیست ، نفسی نیست در خانه کسی نیست نکن امروز را فردا بیا با ما که فردایی نمی ماند که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند تا اینه ...
نوشته اصلی توسط *Croon* لمیده ام بر سکوی کنار پنجره بر خُنَکای خاطرات ِحضورِ تو در کنارِ خودم چشم می دوزم به آسمان و منتظر میشوم... شاید که معجزه افتادنی باشد، مثل یک ستاره یا شهاب سنگ بر مرکزِ ثِقل چشمهای امیدوارِ من و شاید که ماه تو را به من ببخشد برای همیشه...
نوشته اصلی توسط *Croon* در بی هوایی های بیابان بی کسی.... خون دل تنفس میکنم.... تا شاید چشمم از اشک خشک شود.... و بر پهنه ی بی کران گودال قبرم پا نهم.... کلبه ی محزون من... بی هدف برجاست... تو که میزنی و میشکنی بالم .... این را هم خراب کن .... دستانم خالیست .... در اوج تنهاییست .... پَــــر پـَــــــرش کن...... راضی ام!
نوشته اصلی توسط *Croon* در یاب ز من لذت تسلیم و رضا را گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد، آمد که کند شاد و دهد شور فضا را هر لحظه که گل بشکُفد آن لحظه بهار است فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را می خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را از باده اگر مست
نوشته اصلی توسط *Croon* گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن... میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری... اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!! اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی