اي خدا مرا اين عزت بس كه بنده ي تو باشم اين فخرم بش كه پروردگارم تو باشيتو آنچناني كه من دوست دارمپس مرا آنسان كه مي خواهي بگردان آمين
سوگند لاله رویی بر گل سرخی نگاشت کز سیه چشمان نگیرم دلبری از لب من کس نیابد بوسه ای وز کف من کس ننوشد ساغری تانیفتد پایش اندر بند ها یاد کرد آن تازه گل سوگند ها ناگهان باد صبا دامن کشان سوی سرو ...
مغنی نوای طرب ساز کن به قول وغزل قصه آغاز کن که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصولم برآور ز جای مغنی نوایی به گلبانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود روان بزرگان ز خود شاد کن ز پرویز و از باربد یاد کن ...
سوز دل بزن که سوز دل من به ساز میگوئی ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز به گوش دل سخنی دلنواز میگوئی مگر حکایت پروانه میکنی با شمع که شرح قصه به سوز و گداز میگوئی به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین گهی ز شور و گه از شاهناز ...
شب فراگیر است ومن ملول ملول از سکوت ،سکوت سنگین نگران به پایان شب در انتظار شفق در انتظار طلوع سپیدی گویی شب قصد رفتن نمی داند گر چه گویند شب رفتنی است طلوع بود یا فریب گویی فریبم می دهد ...
مردمی که ققنوس خود رابه آتش می کشد تا دمی آسوده بیاساید آسوده است اما آسوده از دانایی غافلند، غافل از غفلت غافل از تاریکی وظلمت غافل از عمری با شب بودن با شب زیستن،وبا شب سرودن همراه شب نواختن وگریستن ...